تبليغاتX
مستانه




















مستانه

گويند خدا هميشه با ماست ، ای غم نکند خدا تو باشی؟

سلامممممممممم.. بروبچ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!Hippie

 

فعلا هستم در خدمتون.. شمال رفتن به تاخیر افتاد... شايد هفته ي بعد البته با شوشو..

 

اوضاع و احوال زخم اثني عشرم خوب نيست.. همچنان درد ميكشم در حد باتيستا......

 

(آیکن قربون صدقه باتیستا).....!!!!!!!!!!!!!

 

حرفم نمیاد...... یعنی حرفی ندارم واسه آپ.....

 

اما دلم نمیاد این لعنت نامه رو براتون نذارم..:

 

لعنت نامه :

 

لعنت به مستراحی که برچسب قرمز و آبی شیرش برعکس خورده باشد.


لعنت به مستراحی که سوسک ها بدون اطلاع و هماهنگی سرشان را از چاه بیرون بیاورند.


لعنت به مستراحی که مرکز کانونی تحدّب کاسه اش روی صورت آدم باشد.


لعنت به مستراحی که قبل از نشستن کسی درش را بزند.


لعنت به مستراحی که آبش قطع شود و آفتابه اش خالی باشد.


لعنت به مستراحی که پشت درش نوشته باشند: «لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان ب... .»


لعنت به مستراحی که صدا را 56 مرتبه اکو کند.


لعنت به مستراحی که شیلنگش از هفت جا سوراخ شده باشد.


لعنت به مستراحی که سر شیلنگش همیشه توی چاهش افتاده باشد.


لعنت به مستراحی که فاصله کاسه اش از دیوار پشتی فقط یک سانت باشد.


لعنت به مستراحی که فشار شیر آبش مثل شیر سماور است.


لعنت به مستراحی که بدون آن بنی بشر هیچ چی نیست!!

 

منبع: اینترنت..!!

 

اینم از سایت نیک صالحی کش رفتم: راست و دروغش پای خودشون :

 

جیمز لاولاك، از مشهورترین اقلیم شناسان جهان با اشاره به اینكه گرم شدن زمین پدیده ای اجتناب

 

ناپذیر است سال 2040 را فلاكت بارترین سال دنیا اعلام كرد.

 

لاولاك ضمن تأكید بر اینكه از این به بعد پیشگیری ها هیچ فایده‌ای نخواهد داشت مهمترین اثرات

 

گرمایش جهانی برای 32 سال بعد را اینچنین عنوان كرد:

 

6 میلیارد نفر در دنیا اسیر سیل، خشكسالی و بی‌غذایی خواهند شد.

 

ساكنین جنوب اروپا و خاورمیانه به كانادا، استرالیا و انگلستان كوچ خواهند كرد.

برای این افراد كمپ‌های مهاجرین درست خواهد شد.

 

بخاطر تأثیرات شرایط آب و هوایی جنگ‌های نژادی رخ خواهد داد.Sagittarius

 

اگر حتی از همین امروز هم انسان‌ها از تكنولوژی‌های سازگار با محیط زیست استفاده كنند.

 

 یا برعكس از ذغال و ماشین‌های چهار دیفرانسیل استفاده كنند باز هم هیچ تأثیری روی

 

گرمایش جهان نخواهد داشت چرا كه دیگر بسیار دیر شده است!

 

 

دمای هوای تابستان در اروپا به طور متوسط بین 43 تا 49 درجه در تغییر خواهد بود.

 

بخاطر افزایش دما در اروپا صنعت كشاورزی به پایان خود خواهد رسید.

 

بیابان تا نقاطی از اروپای مركزی پیشروی خواهد كرد و به پاریس و حتی برلین خواهد رسید.

لندن به دلیل بالا آمدن رود كمبریج به طور مداوم با سیل و زیر آب رفتن دست و پنجه نرم خواهد نمود.

چین به كشوری غیرقابل سكونت تبدیل خواهد شد. به همین خاطر چینی‌ها به آفریقا

 

نقل مكان خواهند نمود. به همین منظور؛ چین از هم اكنون مشغول فعالیت‌هایی در آفریقاست.

 

روسیه هم به سیبری كلونیزه خواهد شد.

 

بنگلادش از نقشه جهان حذف خواهد شد!

 

روی زمین 80 درصد انسانها امكانات زیستی ندارند. یعنی ظرفیت زیست زمین 20 درصد

 

 جمعیت جهان است. در سال 2040 این هشتاد درصد خواهند مرد!

 

 

شعر نوشت:

 

خواهد آمد

 

                   آن روز....

 

تو مهربان شده ای......

 

دست هایت را در دستهایم میگذاری....

 

دیر است.....

 

مرا به سردخانه میبرند......

 

نمیدونم شاعرش کیه.. منو ببخشه که بی اجازه گذاشتمش تو وبلاگم......

 

خوشم میاد ازش... امیدوارم توام خوشت بیاد.... همین....

 

عجله نوشت: امشب داریم راه میوفتیم سمت شمال .. خدا بخواد....  همین الان شوشو

 

  خبر داد که آماده شم... تا برم و بیام هوای خودتون و زمین من و داشته باشین.....

 

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ....!!!!!!!!!!!!!!!

خط خطي شده دوشنبه 20 مهر1388گاه 21:17به دستمستانه| |

بروبچ در چه حالن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چن روزيه حس آپيدن دارم ولي آپم نمياد ...... - الهي هر كي برداشت بد داشته باشه ازين جمله

 

موهاش بريزه-...

 

حالا اومدم مثل هميشه چرت و پرت بنويسم حال كنيم...... بفرمايين چاي.....

 

چن روز پيشا با شوشو رفته بوديم پيرانشهر...... خدمت اون دسته دوستاي گلم كه نميدونن

 

پيرانشهر كجاس كه بعيد ميدونم كسي ندونه عرض كنم كه پيرانشهر آخرين شهر آذربايجان غربي

 

در مرز عراق و تركيه اس..... يعني مرز مشترك بين ايران و عراق و تركيه ......

 

بازارچه ايي داره كه چون اجناسش همه قاچاقه فوق العاده ارزونه ....... آخر اين بازارچه ميخوره به

 

كوهايي كه اونورش عراقه.... به قول خودم ته ايران......

 

خلاصه ما چن باري رفتيم پيرانشهر ..... كلي خوش ميگذره.. هميشه خدام شلوغه و

 

بازارش خلوت نميشه..... از ارزونيشم جونم براتون بگه كه من يه شال و كلاه زمستوني ديده بودم

 

اينجا قيمت كردم ۱۴ هزار تومن اونجاهمنو خريدم ۵ هزار تومن........

 

يا شوشو يه كاپشن پاييزه خريد ۱۵ هزار تومن...... ميگم كه قاچاقه.....

 

حالا اينا رو بي خيال ... اينو ميخواستم بگم كه يه ميدون داره پيرانشهر كه وروديه شهر قرار گرفته...

 

بعد اين ميدونه يه طرفش گرده مثل همه ي ميدونها يه طرفش مثلث.......

 

تصور كن سمت راست ميدون سه گوشه سمت چپش گرد...... من نميدونم واقعا چه طرح و ايده ي

 

ابتكاري بوده كه به ذهن مهندس طراح اين ميدون رسيده...... كلي ميخنديم يادش ميوفتيم....

 

و اما مورد بعدي كه ميخواستم بهتون بگم اينه...... خدايا چه دوره زمونه ايي شده......

 

يكي از همين روزا طبق معمول با شوشو داشتيم خيابون گردي ميكرديم كه يهو شوشو به من

 

گفت يه چن قدم برو عقب سمت راستت رو نگاه كن دوباره بيا...........

 

منم متعجب رفتم عقبتر و يه نيگا انداختم به سمت راست ديدم يه آرايشگاه مردونه اس

 

خو..... بعد آرايشگره داشت صورت يه مرد سيبيل كلفت رو بند ميـــــــــــــنداخت.......

 

من شنيده بودم بعضي آقايون بند ميندازن ولي باور نميكردم....... خدايا... حالا زير ابرو ور ميدارين

 

بند انداختنتون چيه...... همينه ديگه ..... آقايون كه بند بندازن خانوما هم ميرن تيغ ميندازن.....

 

خدا شاهده ميرم آرايشگاه ميبينم خانومه جاي بند تيغ در مياره ميگم خانوم من تيغ نميزنما....

 

ميخنده ميگه : ا....؟؟؟؟؟؟ آخه هر كي مياد ميگه تيغ منم فك كردم توام شايد تيغ بزني.....

 

يا خدا......

 

ديگه چي.....  آها ...... يه روز غروب طبق معمول با شوشو بيرون پلاس بوديم......

 

رفتيم سوپر ماركت يه خرده خرت و پرت بگيريم يه خانومه اومد به فروشنده گفت :

 

آقا شير دارين؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فروشنده : بعله... داريم...

 

خانومه: تازه اس ؟؟؟؟؟؟

 

فروشنده :‌آره ......

 

خانومه : مال امروزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فروشنده : بعله...

 

خانومه: چن درصد چربي داره ؟؟؟؟؟؟؟

 

فروشنده: ۳ درصد.....

 

خانومه :‌ بي زحمت يه دونه ماست يك كيلويي بدين.....!!!!!!!!!!

 

من و شوشو و فروشنده و يه مشتري ديگه :

 

ديگه چي؟؟؟؟؟؟؟؟ آها اينقده لجم در اومده از دست اين خانوماي همكاراي شوشو.......

 

ديشب عروسيه يكي از همكاراي شوشو بود ... بعد ما ها هم دعوت بوديم........

 

خب من كه از روز قبلش تصميم گرفته بودم  لباس چي بپوشم كه بماند رنگ سايه چشم و

 

لاك ناخنمم تعيين كردم...... بعدش قرار شد دم دماي غروب حاضر شم شوشو بياد بريم......

قرار بود من و شوشو و دو تا از همكاراي شوشو با خانوماشون با هم بريم.........

 

بعدش سميه - خانوم يكيشون - دم غروبي تل زد به من كه بيا خونه ي ما ..... گفتم باشه

 

مثل اينكه قراره ازونجا همه بريم ..... گفتش نه ... بيا ماها نريم شوهرا ميرن ديگه......

 

منو ميگي 36_13_1.gifگفتم خو چرا نريم ميگه عروسي طرف دوماده حال نميده..... ميگم بابا خب باشه

 

دلمون وا ميشه يه خرده بزن برقصهLove Song ......

 

گفتش كه من و خانوم فلاني كه نميريم......

 

گفتم خو خبر مرگم من كجا برم شماها نرين..... ميام خونتون ديگه... ميگه بيا ديگه اينا تا دير وقت

 

عروسي ميمونن تنها نمون پاشو بيا خونه ي ما خانوم آقا يعقوب هم مياد...... گفتم باشه ديگه ميام..

 

با لب و لوچه آويزون تل زدم به شوشو گفتم اينجوريه گفت اينا چقد ديوانه ان باز......

 

تصور كنين چطور ريده شده به حال من........23_33_7.gif

 

حالا ريدن به حال من بماند ....... اين دختره همچين به من گفت بيا كه گفتم حتما شامه ديگه....

 

منم كه صبحونه هم نخورده بودم ..... يعني كلا وقتي شوشو خونه نباشه چيزي نميخورم...

 

ميلم نميكشه .. چيه يه نفر سفره پهن كن و ..... خلاصه صبحونه نخورده نهار نخورده

 

فقط سه تا سيب خورده هار و هور و گشنه رفتم خونشون......

 

برگشت بهم گفت : شام خوردي؟؟؟؟؟؟ ما خورديم...!!!!!!!!!!!!

 

من :            ها؟؟؟ آره يه چيزي خوردم..... تا ساعت دو دهنم سرويس شد ديگه.....

 

الان خيلي دلتون سوخت برام نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فك كن از عروسي بندازنت بعد گشنه ام نگهت دارن...... ايــــــــــــــــش.......

 

زيادي چرت و پرت گفتم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودم ميدونم......

 

داربي نوشت : شير سماور .... اگزوز خاور ...... اوا ديدي خواهر ..... رفت كجاي داور.....

 

نميذاشت بازي جون بگيره تند تند سوت ميزد ايــــــش.... نتيجه ام كه از اول معلوم بود نياز به ديدن

 

بازي نداشت.....

 

 شكايت از اداره پست نوشت : عاشق سريال لاست هستيم منو و شوشو....

 

۴ فصلش رو داريم .... خيلي جذابه اوني كه ديده ميدونه چي ميگم........

 

فصل پنجش رو خريديم اومديم خونه ديديم زير نويس نداره .. زير نويس نداشته باشه هم كه

 

نميفهميم چي به چيه... خاك بر سرمون نميريم يه كلاس زبان ياد بگيريم .......

 

خلاصه سيزن ۵ رو دوباره از نت خريدم زير نويس دارش رو البته .. الان يه هفته اس فرستادن هنوز

 

نرسيده دستمون.... خدايا يه صبر و شكيبايي به من ببخش.....

 

بعدن نوشت: خوب شد گلایه کردم لاست روز بعدش رسید.. تا آخر فصل پنجش رو هم دیدم..

 

موند حالا تا فصل شیش بیاد بیرون.....

 

مسافرت نوشت:  احتمالا این هفته برم شمال..... فک کنم تا دهم دوازدهم آبان شمال بمونم...

 

سعی میکنم بهتون سر بزنم... اگه نتونستم از الان معذرت میخوام.....

خط خطي شده یکشنبه 12 مهر1388گاه 3:9به دستمستانه| |

احوال بر و بچ؟؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟ خوش ميگذره؟؟؟ خودتون رو آماده كنين واسه يه پست طولاني...

 

شرمنده ديگه.. چشاتون در مياد........

 

جونم براتون بناله كه... همين سه چهار شب پيش ساعت 4 صبح يهو شكمم درد شديدي گرفت...

 

حالا چي؟؟ اين خراب شده يه آژانس پيدا نكرديم تا درمونگاه بريم...... خلاصه با يه هيوسين

 

خوب شد.... فردا شبش دقيقا همون ساعت دوباره درد....... وا؟؟؟؟ خدا جون.. مرض جديده؟؟؟؟

 

ميخواي رو من امتحان كني بعد به جون بقيه بندازي؟؟؟؟؟؟؟

 

ديگه زيادي شديد بود با هيوسين هم درست نشد....... شوشو تندي تل زد به يكي از همكاراش...

 

خودمونم سريع لباس پوشيديم رفتيم بيرون تا بياد.. حالا چي؟؟؟؟؟ صاب خونمون ديده ما

 

 داريم ميريم بيرون نيومده بپرسه شما كجا ميرين آخه..؟؟؟؟؟؟ خدايي چه خونسردن مردم....

 

خلاصه رفتيم بيمارستان..... حالا دكتر كشيك نمياد...... منم دارم از درد ميپيچم به خودم

 

مثل مار..... دور از جون مثل چار درد زائو...!!!!!!!! شوشو سه بار رفته به پرستار ميگه

 

كو دكتر .... آخرش پرستاره شاكي شده ميگه : مياد ديگه داره سحري ميخوره.......

 

فــــــــــك كن....... چقدر مسدوليت پذيرن بعضيا....... خلاصه اومدش و معاينه كرد و گفتش به سلامتي

 

آپانديسته ........ اي خدا..... دكتر جان آپانديست جاي ديگه بايد درد بگيره....... بعدشم آپانديست باشه

 

تا الان تركيده ديگه تو انقدر دير اومدي..... گفت پس شايد سنگ كليه اس.....

 

 (انگار داره فرضيه ارائه ميده)

 

يواش به شوشو گفتم..: عزيز من بيا بريم خونه.. اين همكار بدبختتم از خوابش زديم.... ميريم تا صب

 

صبر ميكنيم.. اين يارو جاي اينكه تشخيص بده داره واسه خودش درساي تئوريش رو مرور ميكنه....

 

شوشو:  من: ايــــــــــــــــــــــش...!!!!!!!

 

خلاصه آزمايش نوشت.. رفتيم آزمايش داديم و 40 ديقه بعد جواب داد و گفتش نه آپانديست نه

 

سنگ كليه...... من رو به شوشو: ديدي گفتم.... شوشو رو به دكتر : پس آقاي دكتر اين همه دردش

 

از كجاس خب... اين همه به خودش ميپيچه.. حداقل يه قرصي چيزي بده طفلك دردش كم بشه...

 

گفتش كه يه دونه كدئين بخور.... بعدشم صبح برين سونو..... اي خدا.. اين همه معطل شديم آخرش

 

بازم كشيد به صب..... با همون درد برگشتيم خونه...... صبحم رفتيم سونو و اين ور  و اونور.....

 

آخرش دكتر ولي زاده تشخيص داد زخم عثني اشر..... يعني اين همه ما بالا پايين رفتيم

 

آخرش زخم معده..... اي خدا..... گفتم مگه زخم معده اين همه درد داره دكتر....

 

گفتش كه بعله... چون اسيد معده رو زخم رو ميسوزونه .... درد ميگيره.......

 

خلاصه... موارد ممنوعه: روزه داري (از همه واجبتر).... ترشيجات...

 

چاي.... فلفل..نوشابه(بهتر).....

 

خلاصه .....همين ديگه...... اينم از روزگار ما......

 

حالا بشنوين از نصيحتهاي شوشو: از بس غذا نخوردي....

 

از بس افطار منتظر من موندي تا ساعت 11 اينم نتيجش.....

 

روزي ده بار زنگ ميزنم كه خانوم غذا بخوريا.. هي گوش نكن..... حالا ببين چقدر درد كشيدي.....

 

من: (آيكن لب و لوچه آويزون)....!!!!!!!

 

شوشوبا نيش تا بنا گوش واز : حالا چرا بغض كردي؟؟؟؟؟؟؟؟

 

وقايع بعد از اين قابل ذكر نميباشد.......

 

=====================================

 

يكي دو هفته پيش موكت آشپزخونه رو جمع كردم تا كف آشپزخونه رو بشورم.......اول بگم كه آشپزخونه

 

ما يه در داره كه ميخوره به حياط خلوت..... شلنگ آبم از همون جا مياريم تو آشپزخونه......

 

بعد اجاق گازمونم دقيقا كنار همين دره......داشتم همين جور واسه خودم آشپزخونه رو ميشستم و

 

آهنگم گوش ميكردم كه يهو يه مارمولك از پشت گاز در رفت بيرون.......

 

هر كي تونست عكس العمل منو حدس بزنه جايزه داره........

 

بعله.... يه عدد جيغ بنفش.... بعدشم يه حالتي بين بيهوشي و هشياري.....

 

تنها كاري كه كردم شلنگ رو پرت كردم بيرون در حياط رو بستم... ديگه نرفتم شير آب رو ببندم.....

 

مونده بودم چيكار كنم كه يهو ديدم جيغ و داد دختراي صاب خونمون مياد..... نگو مارمولكه رفته

 

تو پاركينگشون......ديگه خيالم راحت شده كه از محدوده ما گذشته رفتم شير آب رو بستم و تندي در

 

رفتم......  چن روز بعد ژيلا خانوم (خانوم صابخونمون) گفتش كه مارمولكه رفته بوده بالا تو خونشون....

 

زير مبلاشون بوده اونم كشتتش.. گفتم چه شجاعي تو......!!!!!منكه غش كردم......

 

چن شب پيشم شوشو گلاب به روتون.. روم به ديوار ... اوا خاك به سرم و اينا..... دستشويي

 

بود... يك عدد عنكبوت گنده..... ازونا كه لنگاش دقيقا اندازه طول گوشي تلفنه رو ديوار بود....

 

عكس العمل من چي بود: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چن تا جيغ پي در پي...... شوشو با اونجاي نشسته

 

دويده بيرون..!!!!!!!!!!! ميخوام يه ايستگاه جانور شناسي بزنم.....!!!!!!!!!

 

==========================================

 

خب حالا برسيم به سوتيهاي شوشو........ جاتون خالي اين چن روزه حسابي سوتي داده..

 

اگه ميدونستم دعاتون اينقدر زود مستجاب ميشه ميگفتم يه دعاي ديگه بكنين.....

 

جونم براتون بگه كه تو اين ماه رمضوني يه روز داشتم واسه افطار سالاد الويه درست ميكردم.....

 

به شوشو گفتم برو مايونز بخر..... رفته سر كوچه خريده اومده..... ميگم خوب بازش كن......

 

بازش كرده بعد اومده طرف من با يه حالت تعجب ميگه.....: فك كنم تاريخش گذشته!!!!

 

من: چرا؟؟؟؟ شوشو: ببين رنگشو... من نيگا ميكنم ميبينم راست ميگه.. رنگش برگشته..

 

ميگم بده ببينم

 

بعد تا رو شيشش رو نيگا كردم ... :

 

من رو به شوشو: مطمئني سس خريدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شوشو رو شيشه رو نيگا ميكنه و سرش رو ميندازه پايين و هر هر ميزنه زير خنده....

 

من: شوشو؟؟؟؟؟؟ گشنگي بهت فشار آورده كه چشات نميبينه؟؟؟؟؟

 

رفته جاي سس كشك خريده...!!!!!!!!

 

فك كن...!!!!!!!

 ======================================

 

بازم همين ماه رمضوني.......

 

يه روز ميخواستم سوپ درست كنم... شوشو گفت بذار من درست ميكنم.....

 

البته بگم كه دست پختش واقعا عاليه.... (البته واسه رژيماي طولاني مدت).......

 

منم گفتم باشه..... شوشو هم شروع كرد به شستن برنج و جو ... بعدشم رنده كردن

 

پياز و هويج... منم ميرفتم كمكش كنم ميگفت تو بشين خودم درست ميكنم......

 

منم از خدا خواسته رفتم خوابيدم.... خلاصه افطار شد و سوپ رو كشيديم و

 

شروع كردم تعريف كردن:

 

من: به به .... شوشو: خواهش ميكنم

 

من: چه رنگ و بويي .. شوشو: نوش جونت

 

من: اووووووووم... چه خوشرنگه.... شوشو : قابلي نداره

 

شوشو با يه حالت افتخار: حالا يه قاشق بخور از مزشم تعريف كن.. ببين شوشوت چه كارا بلده.....

 

من: چشــــــــم....

 

اينجا رو اسلوموشن تصور كنين:

 

من با يه نيش باز قاشق رو ميزنم تو بشقاب پر سوپ.... يه قاشق سوپ بر ميدارم....

 

فوتش ميكنم ... بعد ميخورمش.....

 

شوشو هم چشش به دهن منه.....

 

بعد من :

 

حدس بزنين چه اتفاقي ممكنه افتاده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شيـــــــــــــــــــريـــــــــن بود.....!!!!!!!!!!

 

شوشو : چطور بود....

 

من با رودربايستي فراوان و خجلت بسيار در حاليكه دارم سعي ميكنم خندم نگيره دروغم معلوم نشه

 

ميگم : عاليه عزيزم.... خيلي خوشمزه اس.... دست پخت توئه ديگه.. اصلا كي ميتونه مثل شوشوي

 

من غذا بپزه.....

 

شوشو با يه ذوق فراوان: نوش جونت عزيزم... بخور زياد درست كردم.....

 

بعدش خودشم با خيالي آسوده يه قاشق سوپ ميخوره.. من منتظر انفجار بودم كه ديدم شوشو

 

داره منو نيگا ميكنه.. گفتم چيه؟؟؟؟؟

 

شوشو: به نظرت اين سوپ ايرادي نداره....؟؟؟

 

من در حاليكه دارم به زور سوپ ميخورم و سعي ميكنم حالت عادي داشته باشم: نه.. اصلا.....

 

مگه ميشه از غذاي تو ايراد گرفت......

 

شوشو: آخه به نظرم يه خورده شيرين ميزنه.....

 

من: چن تا هويج ريختي توش؟؟؟؟؟؟

 

شوشو: 3 تا....

 

من : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه عزيز من سه تا هويج گنده رنده كردي تو يه ديگ كوچولو دو نفره؟؟؟؟

 

همينه شيرين شده ديگه......

 

شوشو در حاليكه سعي ميكنه كه خودش رو نبازه ميگه : عوضش يه خاطره شيرين شد.....

 

اصلا بيا نون پنير بخوريم هي بخنديم به اين سوپه.......

 

من ديگه جلوخندم رو ول كردم : به سوپه بخنديم يا به دست پخت تو؟؟؟؟؟؟

 

و ناگهان يه ليوان آب خالي ميشه رو من.....

 

ايـــــــــــــــــــــــش..!!!!!!!!!

 

=====================================

 

اين شوشوي من يه عادت بدي داره..... اونم اينه كه زياد باد ول ميده......

 

صبحا كه ديگه نگو.... ميشينه تو دستشويي تند و تند......

 

ميگم آخه چه خبرته؟؟ ميگه: تو خونه كه نميذاري.. نصف شب بيدارم ميكني كه برو تو دستشويي

 

بگ.وز.... !!!!!!!!

 

من:...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

يعني باور كنين صبحا من قشنگ از خواب ميپرم. يعني اينقدر عمق فاجعه زياده ها

 

كه از تو دستشويي منو تو اتاق خواب از خواب ميپرونه.....

 

كلا عادت داره..... منو اذيت كنه.....

 

امروزم طبق معمول صب ساعت شيش و نيم با صداهاي موزون از خواب پريدم....

 

همين جور داشتم سعي ميكردم دوباره خوابم ببره......از لاي پلكامم داشتم نگاش ميكردم....

 

نمازش رو خوند و لباس پوشيد و داشت جلو آينه موهاش رو شونه ميزد.....

 

و ناگهان .. بووووووووووووووووووووم........ يه نيگاش كردم....Farting

 

اصلا به خودش نگرفت.... يهو ديدم زد زيره خنده و اسپري رو در آورد و زد تو اتاق....

 

منم سريع سرم رو بردم زيربالشت و داد زدم : گندت بزنن ... تند تند نفس بكش زودتر تموم بشه....

 

خودشم غش كرده از خنده.......

 

خلاصه... رفته تو آشپزخونه سر يخچال...... متوجه شدم كه در يخچال و باز كرده و واستاده توش....

 

با صدا بلند گفتم : شوشو؟ تو يخچالي؟؟؟

 

شوشو : آره

 

من: تو يخچال كار خاصي داري؟؟؟؟؟؟؟

 

شوشو: دارم يه ليوان شير ميخورم.... بيارم برات.....

 

من: نه.. نميخوام... فقط ببين عزيزم....  ميگم احيانا اگه اشكال نداره از يخچال بيا بيرون....

 

شوشو: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من: آخه اون ناسلامتي يخچاله.. ميني بوس كه نيست.....

 

شوشو: چطور؟؟؟؟؟؟

 

من: ميدونم داري اذيت ميكني ببند در يخچال رو .....

 

شوشو داره ريز ريز ميخنده و سعي ميكنه من صدا خندش رو نشنوم.....: يعني يه ليوان

 

شير نخورم؟؟؟؟؟

 

گشنه برم سر كار؟؟؟؟؟؟؟

 

من با غيض فراوان:‌ميبنديش يا بيام خودت رو ببندم.....

 

شوشو بازم سعي ميكنه صدا خندش نياد: صبر كن يه خورده ام نون پنير بخورم ميبندم......

 

من: شوشو ؟؟؟؟؟؟؟؟ ميدوني من عصباني بشم چيكار ميكنم؟؟؟؟؟؟

 

شوشو با دهن پر: آره...

 

من: چيكار ميكنم؟؟؟؟؟

 

شوشو در حاليكه داره لقمش رو قورت ميده و يه خورده ام شير هورت ميكشه: سرم داد ميزني....

 

بعدشم قهر ميكني..... بعدشم بايد اينقدر ناز بكشم تا آشتي كني... بعدشم  هي دعوام ميكني....

 

بعدشم تا چن روز هي همين حرف رو پيش ميكشي... بعدشم....

 

من: اي خدا..كشتي منو با بعدشم.. بعدشم.... ايـــــــــش....

 

شوشو با خنده : بيا بستم.. اصلا نخواستم.. بذار گشنه برم سر كار.... ضعف كنم.. بيفتم غش كنم....

 

من: ...!!!!!!!!!!!!!

 

خلاصه خداحافظي كرد و رفت...... هنوز 3 ديقه نشده بود.. داشتم سعي ميكردم كه بخوابم يهو در هال

 

باز شد.... از جام پريدم..... ترسيدم گفتم حتما دزده..... يهو ديدم شوشوئه......

 

گفت: نترس منم  ... ميخوام كيسه نون رو وردارم غروب برگشتني نون بگيرم.....

 

من: مگه نميدوني من قلبم مثل گنجشكه.. ميترسم.. يهو درو وا ميكني....

 

شوشو: تو خودتم مثل قناريي عزيزم...

 

من : نخواستم عشقولانه حرف بزني.....

 

شوشو خنده كنان رفت بالاخره.. منم خوابيدم تا لنگ ظهر.....

 

آره ديگه.... ماجراها داريم .......

 

===========================================

 

تبريك نوشت 1 : عيد فطر به همه مسلمونا مبارك.....

 

عيد فطر آمد و ماه رمضان رفت.. صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت....

 

تبريك نوشت2 :  هموطنان عزيز يهودي سال نوتون مبارك......

 

خداحافظي نوشت: خداحافظ ماه زولبيا باميه... خداحافظ ماه در رفتن از زير

 

كار به بهانه نيايش... خداحافظ ماه خوردن غذا 4 وعده در 2 وعده.....

 

سرما نوشت : هوا بس نا جوانمردانه سرد است....... همين الان دو تا ژاكت رو هم پوشيدم.....

 

البته من سرمايي ام.....

 

خاطره نوشت : باز آمد بوي ماه مدرسه .. بوي بازيهاي راه مدرسه......

 

يادش بخير...... چرا ديگه اين آهنگ رو تي وي نميذاره..... شايدم پخش كنه .. منكه مدتهاست

 

نشنيدمش.....

 

پوزش نوشت  : شرمنده بچه ها ..... گفتم كه طولانيه پست امروز......

 

خواهشا هر چي فحش تو دلتون دادين بذارين همون تو دلتون بمونه و كامنت دوني

 

 رو پر فحش نكنين...!!!

 

فعلا.. باي باي...

 

بوووووووووووووووووووووووووووس...!!!!!!!!!!!!!

 

 

خط خطي شده دوشنبه 30 شهریور1388گاه 2:52به دستمستانه| |

خدايا هزاران بار به درگاهت سپاس كه بالاخره اين جومونگ تموم شد........

 

نميدونين چقدر خوشحالم.. من از جومونگ متنفرم.... يعني حرصم ازين در مياد كه چرا ما بايد

 

خودمون اين همه اسطوره داشته باشيم... ولي بچسبيم به افسانه هاي كشورهاي خارجي.....

 

همين جومونگ.. در افسانه هاي كشور كره در مورد جومونگ فقط 4 خط نوشته شده...

 

اما ببينين كه چطور به يه شخصيت جهاني تبديلش كردن... يا قبل از اون.. يانگوم.....

 

به اسطوره هاي ملي فكر ميكردم....

 

شيرين و فرهاد، رستم، سهراب، رودابه ، بيژن و منيژه، سياوش، آرش،كوروش،

 

داريوش، زرتشت، انوشيروان و زنجير دادگري، كاوه آهنگر، فريدون و درفش كاوياني،

 

بابك خرم دين، مازيار ، فردوسي بزرگ، خيام ، مولاناو ........!!!!

 

چن نفر از كسايي كه اينجا اومدن زندگي شيرين رو كامل ميدونن؟؟؟؟؟

 

چه كسايي رو داشتيم..... چرا بايد تا به يه بچه ي كوچولو ميگي رستم رو

 

ميشناسي؟؟ بگه: رستم كيه؟؟ ميتونه جومونگ رو بزنه.... راه دور چرا برم.. همين پسر دايي من..

 

معيد.... 5 سالشه.... چن وقت پيش خورده زمين... ميگه چون جومونگ از رو

 

 اسب افتاد گريه نكرد منم گريه نميكنم.......

 

خدايي كدوم از ما رفتيم شاهنامه رو بخونيم..... آيا اسطوره هاي ما كمتر از جومونگ هستن؟؟؟

 

واقعا قصه ي زيباي عشق بيژن و منيژه.. قابل به تصوير كشيده شدن نيست؟؟؟؟؟

 

واقعا داستان رستم و نبردهاش خودش نميتونه يه سريال جذاب و پر بيننده باشه؟؟؟؟؟

 

كدوم يكي از ما داستان آرش رو ميدونيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آيا جان دادن آرش در راه ميهن

 

سناريوي زيباي يك  فيلم نميتونه باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آيا از فريدون و قيام كاوه چيزي به ياد داريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

كدوم يكي از ما شيرين رو درست شناخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قصه ي عشق و دلدادگي.......

 

كدوممون به سوگ سياوش نشستيم...... كدوممون نبرد رستم و سهراب رو ديديم؟؟؟؟؟؟؟

 

واقعا اين همه اسطوره.. كمتر از جومونگ و جواهري در قصر و امپراطور دريا ارزش دارن؟؟؟

 

بچه ها به خودمون بياييم..... همينطور كه خوشبختانه يكي دو ساليه كه ولنتاين رو تقريبا بي خيال

 

شديم و سپندارمزگان... رو به عنوان روز عشق و روز سپاس از زنان و مادران جشن ميگيريم.....

 

بچه ها.... چرا بايد اينهمه خرج بشه واسه خريد و دوبلاژ و موزيك و سانسور

 

 سريالهاي افسانه هاي كشورهاي  خارجي....؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچه ها... گوهر وجودي

 

خودمون رو بشناسيم....

 

بدونيم كه ايراني هستيم.... بدونيم كه كشوري داريم كه هزاران سال پيش حقوق بشر رو رعايت

 

ميكرده... بدونيم كوروش و داريوشي داشتيم كه به دادگري در سراسر گيتي معروف بودن....

 

بچه هاي كوچيك ما.. اسم بازيگران سريال جومونگ رو بدون غلط تلفظ ميكنن.....

 

ميگن اين پسر سوسانو اونم پسر سويا... اما نميدونن اسم همسر كوروش بزرگ چي بوده؟؟؟

 

مثلا همين جومونگ عينا داره نشون ميده كه دو تا زن داشته..  حالا كار ندارم كه مثلا فك ميكرده

 

كه سويا و پسرش مردن.....

 

 اما كوروش بزرگ..... پس از مرگ بانو " كاساندان" ديگه هيچ وقت   پيوند زناشويي نبست.....

 

آيا واقعا اين عشق نيست؟؟؟؟؟؟؟ كه پادشاه امپراطوري بزرگ ايران بعد از مرگ همسر ديگه

 

ازدواج نكرد......

 

بازم ميگم بچه ها ... بياييم ايراني باشيم و يادمون نره كه ايراني هستيم.....

 

 به خودمون افتخار كنيم....

 

چه كنم كه حرف بسياره ..... ميخوام ببينم ديگه چه شخصيتها و اسطوره هاي ملي ايران رو ميتونين

 

نام ببرين برام...!!!!!!!

خط خطي شده شنبه 21 شهریور1388گاه 2:10به دستمستانه| |

ديشب افطار خونه ي يكي از همكاراي شوشو دعوت بوديم.....  زنجاني ان...

 

يه دختر ناز داشت...  اينقدر با مزه و با نمك بود كه نگو.... اسمش يلدا بود ولي وقتي ازش

 

ميپرسيدي اسمت چيه؟؟؟ با يه صداي خوشگل ميگفت : ني ني....!!!!!!!!!!! آخي...

 

دو سالش بود....... همچين به من عادت كرده بود ساعت 11 و نيم ميخواستيم بياييم

 

چنان گريه ايي راه انداخته بود..... از بغلم نميرفت پايين........!!!!!!!!!!!!

 

خانومش هم خيلي خوب بود...... يه دوست جديد...... اسمش مريمه.......

 

با اينكه دفعه اول بود همديگه رو ميديديم ولي با هم خوب صميمي شديم..........

 

نتيجه اينكه رفت و امدم رو باهاش بيشتر ميكنم.........!!!!!!!!!!!!

 

چن وقته شوشو سوتي نميده بيام بنويسم ... با كمبود مطلب مواجه شدم......

 

موقع افطار دست به دعا باشين كه شوشو يه سوتي بده كه بيام بنويسم.......

 

 

پ.ن 1 :‌ سارا جاري دار شده ... بهش تبريك بگين..........

 

پ.ن2 : امروز بيست و شيشمين سالروز عروسي مامي و باباس.....

خط خطي شده چهارشنبه 11 شهریور1388گاه 12:29به دستمستانه| |

اه..اه چه خاكي گرفته اينجا...!!!!!! اين چه ريختيه كه وبلاگ پيدا كرده....... خوبه يه ماه نبودما ..

 

يه نفر پيدا نشده يه سر بياد اينجا يه گردگيري كوچمولو انجام بده...... ايــــــــــــــــــــــش.......

 

حالا زودتر ماست ماليش كنم كه الانه سر و كله ي دوستان پيدا ميشه.. خدا كنه روزه گرفته باشن

 

كه الان حوصله ندارم بساط چايي مايي راه بندازم.....!!!!!!!!!!! (آيكن من در حال زير لب غر زدن)..!!

 

 

به به دوستان گل و خل و چل و شل و پل من.......!!!!!!!!!!! خوبين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ميدونم دلتون برام اندازه يه ارزن شده بود.......... غصه نخورين كه اومدم...........

 

نبودين؟؟؟؟؟؟؟؟  خو چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جاي همگي خالي رفتم شمال ... خوش گذشت.... اون حالات  هاپوگونه  از وجودم رخت بر بسته

 

خدا كنه دوباره پيداش نشه ....

 

اين يه ماهي اتفاق خاصي نيوفتاده كه بگم.......

 

مادر شوهر و پدر شوهرم كه در واقع همون عموم و زن عموم ميباشن رفتن مكه و برگشتن....

 

همين ديگه.....  هيـــــــــــچ خبري نبود... شما ها چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟

 

آهــــــــــــــــا راستي.... واسه مراسم برگشتن عموم اينا يه اتفاق خيلي تلخي واسه من پيش اومد...

 

واي به حال هر كي كه بخواد بخنده به من........ ميگم اتفاق تلخ يعني واقعا تلخ........

 

يعني بد به حال كسي كه يه كوچولو صداي خندش رو بشنوم.........

 

شبي كه مهمونيه برگشتن عمو اينا بود... قرار شد من و شوشو بريم شيريني ها رو بياريم

 

رفتيم شيرينيها رو تحويل گرفتيم و برگشتني هم  رفتيم دنبال مامان اينا كه بريم خونه عموم.....

 

دم در حياط  واستاده بوديم تا بابا اينا بيان پايين ..... من رفتم در ماشين رو باز كنم كه نميدونم كيفمو

 

بذارم.. يا چيكار داشتم كه يادم نيست الان.... يهو شپـــــــــــــــــــــــلق.. در ماشين محكم خورد تو

 

دماغم.......   (يه كوچولو صداي خنده به گوشم رسيدها..).... خــــــــون بود كه

 

از دهن و دماغ من ميريخت بيرون....... يك ساعت بيشتر معطل شديم.... تا كم كم خون بند اومد...

 

هيچي ديگه... رفتيم مهموني ولي من همش سرم گيج ميرفت....

 

رفتم تو آشپزخونه دراز كشيدم..

 

مامی هي نگرانه ميگه نكنه خوابت ببره.. نكنه مغزت چيزي شده باشه..... خلاصه هزار جور فكر ناجور..

 

هر چي هم من گفتم مادر من شماها ازاين شانسا ندارين كه از

 

 دست من خلاص شين به گوشش نميرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نبینم دارین یواشکی به دماغ کوفته شده و درب و داغون من میخندین ها.......

 

همين ديگه.... هنوزم دماغم درد ميكنه.. تنها اتفاق مهم همين بود..

 

 هر چي يادم اومد بعدانا اضافه ميكنم...

 

فعلا... بووووووووووووووووووووووووس...!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن: كي ميشه زير نويس تلويزيون بنويسه آخرين قسمت جومونگ 23:15 دقيقه.....36_3_4.gif

خط خطي شده چهارشنبه 4 شهریور1388گاه 12:31به دستمستانه| |

سلام بچه ها..... گفته بودم كه بلانسبت جمع اخلاقم  مثل همون حيوان با وفا كه پاچه ميگيره

 

 شده ...... حالا اين بماند .... فك كنم حافظه ام رو دارم از دست ميدم.. ديروز نهار ميخواستم

 

باقالي پلو درست كنم.. باورتون ميشه كه يهو متوجه شدم  خورشت قيمه درست كردم؟؟!!!!

 

جالب اينجاست كه اصلا يادم نمياد چطور و كي درستش كردم.. يهو ديدم كه دارم

 

 خورشت رو هم ميزنم..!!!

 

يه جدال و كشمكش درونم هست..... يه نفر از درون باهام حرف ميزنه..... اصلا آرامش ندارم.....

 

نميدونم چه مرگمه..... وقتی چشام رو میبندم یه چیزایی میبینم...... مثلا

 

میبینم یه نفر داره با دشنه میاد طرفم... یا دارم از بالای یه آبشار میوفتم پایین.... یا داخل

 

یه چاه افتادم..... یا یه صفحه ی نوشته شده میبینم که انگار مال کتابه.....

 

 

 

نميدونم بايد مثبت نگا كنم به اين اتفاقات يا نه.. ولي يه حسي درونم هست كه ميگه

 

اين قضایا زيادم نميتونه جالب باشه....

 

بگذريم.... دارم ميرم شمال.... پيشنهاد مامي واسه برطرف شدن افسردگيمه.....

 

ميدونين كه من شمال برم معلوم نيست كي برگردم.....

 

ولي حتما به وبلاگ همتون سر ميزنم.. قول ميدم....

 

فعلا.. باي باي..

 

فداي همگي..

 

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس.....

 

خط خطي شده شنبه 27 تیر1388گاه 15:9به دستمستانه| |

سلام بچه ها.. توی پست قبل گفتم که حال روحی و روانیم خوب نیست....!!!!

 

از دیروز صبح توی هر دو تا چشمام یه تورم حس میکنم که اصلا دیده نمیشه..

 

فقط وقتی پلک میزنم درد میگیره ......!!!!!

 

دیروز عصر با شوشو رفتیم پیش دکتر... بعد از یه عالمه پرسش و پاسخ گفتش که

 

متاسفانه افسردگیه شدید.... وقتی فهمید دو هفته اس اینجوری مثل هاپو ام

 

و هر روز بدتر از روز قبل میشم گفت اشتباه کردی همون اول نیومدی.....

 

خلاصه بهم قرص داده.. روزی ۴ تا قرص اعصاب..... با یه سری تمرینات واسه ریلکسیشن

 

قرصارو که میخورم فقط خوابم.. گیجه گیجم.... گفته ده روز بخور دوباره بیا......

 

از یه طرف کلیه ی شوشو دوباره سنگ آورده...... خلاصه حسابی به هم ریخته ام....

 

فعلا نیستم بچه ها.... از همتون ممنونم به خاطر راهنمایی ها و مهربونیاتون....

 

تا ده روز دیگه بای بای..... فدای همه...

 

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس.....!!!!!!!!!

 

 

خط خطي شده یکشنبه 21 تیر1388گاه 16:31به دستمستانه|

سوالي رو كه در پايين متن ميبينين يه تست روانشناسيه....متن رو با دقت بخونين چون

 

تك تك واژه ها توي جوابي كه شما ميدين تاثير داره.....:

 

يك زن در مراسم ختم مادر خود مردي را ميبيند كه قبلا او را نميشناخت...او با خود انديشيد كه

 

این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در

 

 همان جا عاشق او می شود اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر

 

آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد...!!!!!!

 

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چند دقیقه با خود فکر کنین و بعد جواب درستتري كه به ذهنتون ميرسه رو به ياد داشته باشين..

 

حتما اينكارو بكنين چون واقعا نتيجه ي خوبي داره..... جواب توي ادامه ي مطلبه..!!

 

دلگير نوشت: بيشتر از دو هفته اس كه حال و روز روحي و روانيم اصلا خوب نيست....

 

دور از جون شما مثل سگ شدم..... يعني بيچاره سگ.... نميدونم چه مرگمه.....

 

هر صداي كوچيكي اعصابمو ميريزه به هم..... مثلا صداي قل قل سماور....

 

صداي حباب ساز آكواريوم.... صداي مرغ عشقاي همسايه پشتي....

 

صداي جاروبرقي.... حتي صداي جوييدن ته ديگ..!!!!!!!!!!

 

اعصابم ضعيف شده..... بيچاره شوشو ديگه نميدونه چيكار كنه با منه رواني.......

 

يه خلا خيلي بزرگ تو زندگيم هست كه نميدونم چيه...... يعني ميگم برم بيرون شايد حالم

 

بياد سر جاش .. ميريم بيرون .. دوست دارم زودتر برگردم خونه....!!!!!

 

نميدونم چه مرگمه.. واقعا نميدونم.....!!!!!



 


بقيش اينجاس
خط خطي شده جمعه 19 تیر1388گاه 19:14به دستمستانه| |

تا حالا به این فکر کردین که برین و خودتون رو برسونین به بالای آبشار و لبه آبشار بایستین،

 

 یا حتی شنا کنید. بخصوص اگه ارتفاع آبشار 128 متر باشه !!

 



در آفریقا کشور زیمباوه، آبشار ویکتوریا به ارتفاع 128 متر واقع شده است. که به استخر

 

شنای شیطان معروف است.

 


در طی ماه های سپتامبر و دسامبر، مردم می تونند خیلی نزدیک به لبه استخر بروند و شنا

 

 کنند، بدون اینکه بیفتند!!

منبع:  گروه ایران روشن..!!

 

چهار روز بعد نوشت: عكس ها به خاطر پايين اومدن سرعت لودشدن وبلاگ حذف شد. شرمنده..!!

خط خطي شده دوشنبه 15 تیر1388گاه 18:36به دستمستانه| |


Design By : Night Skin